
برای پست نگاه این ماه نماد ( اسواستیکا ) یا چلیپا رو انتخاب کردم که برای هر ایرانی آشناست نه به خاطر کاربردش توی این عکس و آرامگاه پاداشاهان .. دوست دارم مثل سری قبل ، دلبستگیا و نظراتون و نسبت به این نماد کهن ایران عزیزمون وروتو وبلاگ بگذارم .. بعدش مفصل راجع بهش می نویسم
رضا : تنها چیزی که یادم امد اینکه علامت + مربوط به ایین میترا ( مهر پرستی ) است .
پرهام : بله قشنگه...عکسش پرمعنی...ولی خدایی چه مفهومی داره...
راستش چیززیادی سرم نمیشه..
شایدتوپست بعدی که قراره توضیح بدین...بیشتربفهمم
دلم از غربت سنجاقک پر ..........
کدومتون مادر بزرگی دارین که قصه گفتن بلد نیست !؟
چند وقت پیش با یه دوست به دیدن یکی از همین مادر بزرگها رفتم ، مادر بزرگی که مادر بزرگ نیست ، یعنی بزرگ هست امّا مادر نیست و من به این فکر می کردم که چقدر سخته که تو تمام زندگیت هیچکی مادر صدات نکنه ..........
برا دیدنش که گاه گداری این کار رو می کنم با عجله رفتم .. و به محض رسیدن به بخاری کوچولوی خونش تکیه دادم تا موهای خیسم و خشک کنم و به این فکر می کردم که چقدر براش سخت بوده وقتی ، مادر مادر بچه های زن دوم شوهرش رو می شنیده ، که به جرم همین مادر نشدن تو زندگی سردش دویده بودن .
وقتی دست لای موهام می کشیدم ، برای یه لحظه بهش نگاه کردم .. بهم زل زده بود مثل همیشه اشکی که تو چشماش بود و هیچ وقت پایین نمیومد می درخشید تنم لرزید .
- برم چایی بیارم
این جمله رو طوری گفت انگار که سعی داشت بگه به چیزی فکر نمی کرده و بلند شد و با دستی که به کمرش داشت توی پیچ آشپرخونه خودش و قایم کرد
نمی دونم حسرت چشمهاش وقتی بهم نگاه می کرد حسرت جوونی از دست رفته اش بود یا آرزوی داشتن دختری با موهای مشکی بلند که میگن همیشه آرزوشو داشته درست مثل پوستری که به دیوار اتاقش زده بود ( یه دختر کوچولو با موهایی سیاه که با تکه چوبی که تو دستش گرفته با نیلوفرای توی مرداب بازی می کنه. )
چقدر از اون چشما خجالت کشیدم و خودم و لای شالِ بزرگم پیچیدم
- چاییت سرد نشه برات شکلات هم آوردم که باهاش بخوری
با صداش به خودم اومدم
- ممنون اما من سرد می خورم ، سرد و تلخ . تلخ ِ تلخ
دوستم راجع به مشکلی که داشتم و نمی تونستم تصمیم بگیرم گفت . گفت که نمی دونه با دو راهی چیکار کنه و اینکه گاهی تصمیم گرفتن چقدر سخت می شه
خیلی راحت و با چشمایی که دیگه بهم نگاه نمی کرد گفت :
- مثل جوونی های خودم ، دلت و از یکیشون دریا کن !!
و من فکر می کردم که چقدر سخته که آدم کسی رو نداشته باشه که تجربه هاش و براش براش بگه و بگه و بگه یا نصیحتش کنه .......................
وقتی از خونش بیرون اومدیم در حالی که پشتش بهم بود گفت
- بازم پیشم بیا ، بهم سر بزن
و من باز به این فکر می کردم که چقدر سخته که آدم قصه های زیادی بلد باشه اما کسی رو نداشته باشه که واسش تعریف کنه
و من فکر می کردم....................
یک دیالوگ بیاد ماندنی . . . . . . . . .
« هنر مزرعه بلال نيست، كه محصولش بهتر شود از ستارههاي آسمان هم يكي ميشود كوكب درخشان، الباقي اي، سوسو ميزند »
کمال الملک ( علی حاتمی )

و من به تو باز خواهم گفت .........
می دانم که زیاد گذشته است.. ما همه رسم شیون را خوب آموختیه ایم ، مادر به مادر و سینه به سینه و نسل به نسل .........
ما از خاکسپاری مردانمان می آییم ، مردان زردمان . می دانم تو کوچکتر از آنی که به خاطرآوری اما به تو بازخواهم گفت از مردانی که نای بار بر دوششان را نداشتند و چه ددمنشانه سنگ طولانی ترین گورستان تاریخ شدند تا ، دیوار چین باشد !
به تو خواهم گفت از خاکسپاری مردان سیاهمان که آرامگاهشان دنیای تیره سلاطینی شد که می زیستند برای دنیای خاک که گورهاشان ، قصرهای جهان دگر باشد که اهرام مصر باشد و آرامگاه عزیزان ما
با تو از حلبچه خواهم گفت از آیین خاکسپاری تن شرحه شرحه کودکان ، و تو خواهی دانست که مادرانت عروسکان بی دست و پا و سرت را برای چنین روزی نگاه داشته بودند ..
از ایران و بردوش کشیدن پیکر برازنده ترین مردان ، چرا که اگر مادر نبودیم خواهر که بودیم ، همسر که بودیم و چه بسیار که به خاک سپردیم .. چه کسی بهتر از من و تو می داند که خاک ِ مقدس یعنی چه ، وطن یعنی چه ، شرافت یعنی چه ، و مهری که در آسمانها میزید ....
و هر آنکس که گوشی برای شنیدن دارد هق هق زنانه مان را از پس دیوارهای زمان خواهد شنید .
آری ما رسم شیون را خوب می دانیم از همیشه تاریخ تا کنون ........
من و تو و همه مادرانی که در سینه هاشان شیر و درد می جوشد و به عزای جگرگوشه ، می نشیند .
مادرانی که هیچگاه لای لای مادرانه شان با نسیم در نخواهد آمیخت که از ناله های شبانه شان ، ُگهوارههای خالی به حرکت درخواهد آمد .
من و تو آیین خاکسپاری را خوب میدانیم چرا که مردانمان ، مردان حقیقتند و آنان که سیاه پوشمان کردند مگر نه آنان بودند که با چرخاندن سر پیامبرشان ، سر به سجده گوساله سپردند . اینک ، باز کدام خدای دروغینشان خون مطالبه میکند که چنین کودکان ِ معصوم را سفاکانه به قربانگاه می برند .
و دخترکانی که اگرفردایی بگذارندشان . باشد تا که بزرگ شوند . که نه ، الهه های زمینند که از گامهاشان گلی بشکفد یا که اجاقی برافروزند ، که مادران مرثیه دار فردایند چرا که به آنان نه رسم مادری و به آغوش کشیدن عروسکان پارچه ای ، که شیون آموختند و به عزا نشستن .
براستی ایمان بیاوریم بانوی شعر را که : ( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد )
که نه :
دیر یا زود از میان همین دخترکان مادری برخواهد خواست که کودکش را به آب بسپارد ، که دایه گی کند برای پسری تا موسایی شود برای بزم فرعونیشان ، و عصایی که از آن افعیان ِ بارگاه شقاوت هیزمی بسازد برای دوزخیان دنیای تیره شان ..
و تو تا آن زمان به دخترکانت آموخته ای که چگونه مریم گونه بزایند مردان آسمانی را ...

